تبليغاتX
این همه بی وفایی ندارد ثمر
زندگی شاد است غمگینش مکن
هدیه
مي خواستم هديه اي برايت بفرستم اما...
هر چه فکر مي کردم نمي دانستم چه چيزي برايت بفرستم
گل آمد و گفت : مرا بفرست تا بوي خوش عشق تو را برايش ببرم
قاصد مهربان آمد و گفت : مرا بفرست تا کاغذ پر از شور تو را برايش بفرستم
در آن هنگام قلبم به جواب آمد و گفت , مرا بفرست , چرا که
                    دوستش دارم
 
 
 
+ نوشته شده در  Fri 9 Jun 2006ساعت 3:18 PM  توسط el@he  | 

 

 نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

من عاشق خودت هستم

 

+ نوشته شده در  Fri 9 Jun 2006ساعت 2:23 PM  توسط el@he  | 

 

 

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان عشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز

 

+ نوشته شده در  Fri 9 Jun 2006ساعت 1:8 PM  توسط el@he  | 

ترديد زمين

 

من دوباره در میان جمع تنهایم

و تو در اوج سکوت غزلی از عشق می سرايی باز تا بخوانی آن را تقدیم به

کودکی که سیب را می بوید

شاخه ای که گل را می خواند

لحظه ای که مرگ عاشق می شود

مردمی که عشق را می فهمند

 

و تو شاید با باغ بر سر مهر زمین تنهایی

گوش فرا داده به تردید زمین

به دریای زمان

به صدای مه و تاکید رسیدن با درد

 

من تو را دیده ام

در آیینه آسمانی سر سبز

بر سر کوچه ی آباد صدایی مبهم

و تو با لحظه ی سنگین نفس می آیی

همچنان گوش فرا داده به تردید زمین

 

باید عاشق بود باز

تا تو را باز در دفتر واژه ها نشاند

باید عاشق بود باز

تا بر برکه ی تنهایی ما

باید عاشق بود باز

تا صدایی واژه

 

تا بوییدن سیب

تا دوباره خواندن پر مهر گلی

تا باز عاشق شدن مرگ به زیبایی مهر

تا فهمیدن عشق

تا آمدن تو

همچنان گوش فرا داده به تردید زمین

 

دوستت دارم

می دانی چقدر؟

به تعداد تپش های قلبی خسته همچنان در حال تپيدن در سينه ی محزون زمين...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Jun 2006ساعت 1:2 PM  توسط el@he 

برای اميد

مثل کوه محکم می ايستيم و به لرزش شانه هايمان اعتنا نمی کنيم

دست در دست هم

در مقابله با گردش يک درد

برای اميد

برای هرگز نداشته ای می جنگيم

برای اعتماد

برای عشق

برای وجود خودمان

تا بی کران آبی

برای اثبات خودمان

اينکه هستيم

اينکه می خواهيم باشيم

برای يک نفس آزادی

برای يک جرعه حق

برای اثبات وجودمان می جنگيم

چشمهايمان را بسته ايم

تا مبدا عظمتی بی کران مأيوسمان کند

به صدای درد می خنديم

و بی اعتنا به لرزش شانه هايمان همچنان مثال کوه ايستاده ايم.....

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Jun 2006ساعت 12:44 PM  توسط el@he  | 

 


www.irLearn.com