آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم، از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم كه تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
+
نوشته شده در Tue 15 Aug 2006ساعت 12:59 PM توسط el@he
|
دفتر چه خاطراتمو هر زمان برگ می زنم یاد خنده ها گریه ها سختیها سر در گمیهای گذشتم میوفتم که توی اون شرایط چقدر شاد یا مضطرب بودم ولی حالا با خوندنشون یه لبخند می زنم و به خودم می گم یادته چه روزهایی بود وقتی شاد بودی فکر می کردی همیشه شادی وقتی غمگین فکر می کردی خدا نمی بینت و فراموشت کرده ... خدایا کمکم کن توی هر شرایطی هر موقعیتی از این زندگی پر از بالا و پایین به تو توکل کنم و دل پر از تب و تابو رو با یاد تو آروم کنم و همیشه یادم باشه که تو هستی تو می مانی و خواهی ماند