|
زندگی شاد است غمگینش مکن
|
چقدر عالی بود فکر نمی کردم به این خوبی باشه
خیلی خوش گذشت ما تقریبا نفرهای اول بودیم که رسیدیم ما منظورم من و خواهرمه
به زحمت مکان قرار و پیدا کردیم
خدا رو شکر چند نفر دیگه هم بود وگرنه ما که فرار بودیم
با چند تا خانوم دوست داشتنی از نزدیک آشنا شدم که فقط ۱تصویر مجازی ازشون داشتم
بچه ها هنوز همه نیومده بودن که نماز جماعت خوندیم اونم که واسه خودش صفایی داشت
بعد از تمام شدن نماز بچه ها که خدا اجرشون بده سفره افطارو چیدن منم کمک کردم و نیگاه
کردم
ولی خوب من به جواب حاج آقا که گفت حالا معلوم شد که کی زرنگه کی نه؟ گفتم
که ای بابا ما کیفای بچه ها رو گرفتیم آخه من شده بودم چوب لباسی
خداییش این کمک
نیست؟کمک از این بیشتر؟ کمرم برید![]()
خلاصه سفره چیده شد ، چه عجب این بار تعداد آقایون بیشتر بود ( قابل توجه بعضی ها که
می گن خانوما همیشه جمعیتشون بیشتره)
نشستیم پای سفره نگاه به ساعت که کردم ۱ ساعت از اذان گذشته بود ولی اصلا احساس
گرسنگی نمی کردم ریحانه جان یک ژله هایی آورده بود خشکل بودن اینقدر خوشمزه بودن
که یادم رفته بود واسه افطار تا آب جوش نمی خوردم لب به چیزی نمی زدم
مشغول نوش جان کردن ژله بودم که به فکرم رسید تا سفره خوشکله و به غارت نرفته فیلم
بگیرم که دیدم ای وای اصلا چارج نداره
حالم گرفت
بعد از افطار همه بچه ها دور هم نشستن مثل همیشه واسه من جا نبود![]()
یه گوشه نشستم که زیاد هم دیده نشم آخه خجالت هم می کشیدم
حاج اقا خیلی با حال بود از خودش با حالتر بحثی که ایجاد کرد( عشق یا دوست داشتن)
بچه ها خودشونو معرفی کردن
بعد هم که عکس انداختیم (دسته جمعی)چقدر هوا سرد بود می لرزیدم از سرما![]()
خیلی خوب بود به مدیر کلوب هم گفتم یکی از بهترین خاطراتم شد
با دوستهای گلی آشنا شدم که واسه خودشون دنیایین
امروز بعد از ۱ قرن و اندی دعوت شدیم عروسی ![]()
باید برم حاضر شم امیدوارم همیشه روحیم به این خوبی باشه
خدایا ۱ روز دیگه از روزهای قشنگ زندگیم گذشت
روزهای دیگه هم میان و می رن
کمکم کن خاطرات شیرین بمونن توی قلبم
التماس دعا